تبليغاتX
رویای آبی
 
آخر چرا...؟
 
گوش کن يک غزل گفته ام باز،با رديف بيفتد بيفتد

شايد اين شعر بي مايه باشد،شايد اين قافيه بد بيفتد

من ولي امتحان کردم امشب،آسمان ريسمان کردم امشب

شايد اين شعر بي مايه روزي،دست يک روح مرتد بيفتد

من ولي در پي يک سؤالم:اين که پايان اين ماجرا چيست؟

اين که آخر چرا مرگ بايد،روي يک خط ممتد بيفتد

شعله بايد برانگيزم از خويش،دار بايد بياويزم از خويش

تا کي آخر در آئينه چشمم،بر نگاهي مردد بيفت
  نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/30ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط امير  | 
سلام سلام

بالاخره اومدم شرمنده كه سه ماه يا شايدم بيشتر طول كشيد

ميدونين هركي ازمن مي پرسيد چرا آپ نمي كني ميگفتم مشكلات كارو از اين حرفا واسم پيش اومده اما راستش رو بخواين پسورد وبلاگ رو فراموش كرده بودم كه يكي از دوستام هكش كرد و تونستم دوباره به وبلاگ عزيزم برگردم

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/31ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط امير  | 

كاش مي شد در ميان واژه ها ي لبخند را معنا نمود...

از ميان سال هاي زندگي روز هاي گريه را فردا نمود...

رنگ گل،بوي صفا را لمس كرد ...

كاش مي شد عشق را معنا نمود...

با وجود اين همه ناخالصي قفل در را خالصانه وا نمود...

زندگي را رنگ و بويي تازه داد...

دوست داري هاي بي همتا نمود...

  نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/27ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط امير  | 
i love you
  نوشته شده در  شنبه 1385/09/25ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط امير  | 

این برگه که از درخت خسته می شه

و گر نه

پاییز یه بهونه بوده و هست

  نوشته شده در  شنبه 1385/09/25ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط امير  | 

پاییز است

بغض آسان می شکند و نوشته ها می گریند

کسی چه می داند

شاید برای تنهایی من

یا غریبی تو

  نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/23ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط امير  | 
نمیدونم چه قلطی کردم که دنیا این قدر داره باهام بد تا می کنه

اون روز که پسر خالم تصادف کرد فوت شد امروز هم مادر بزرگم فوت کرد

صدای دوبیتی هایی رو که مادر بزرگم زمزمه میکرد هنوز تو گوشمه

هنوز اون نصیحت های ساده و با مزش رو یادم می یاد

هنوز دلواپسی هاش رو واسه آیندم رو می تونم حس کنم

مادر بزرگ.......

 

  نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/15ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط امير  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM