آخر چرا...؟ |
بالاخره اومدم شرمنده كه سه ماه يا شايدم بيشتر طول كشيد
ميدونين هركي ازمن مي پرسيد چرا آپ نمي كني ميگفتم مشكلات كارو از اين حرفا واسم پيش اومده اما راستش رو بخواين پسورد وبلاگ رو فراموش كرده بودم كه يكي از دوستام هكش كرد و تونستم دوباره به وبلاگ عزيزم برگردم


كاش مي شد در ميان واژه ها ي لبخند را معنا نمود...
از ميان سال هاي زندگي روز هاي گريه را فردا نمود...
رنگ گل،بوي صفا را لمس كرد ...
كاش مي شد عشق را معنا نمود...
با وجود اين همه ناخالصي قفل در را خالصانه وا نمود...
زندگي را رنگ و بويي تازه داد...
دوست داري هاي بي همتا نمود...
این برگه که از درخت خسته می شه
و گر نه
پاییز یه بهونه بوده و هست
پاییز است
بغض آسان می شکند و نوشته ها می گریند
کسی چه می داند
شاید برای تنهایی من
یا غریبی تو
![]()
![]()
![]()
اون روز که پسر خالم تصادف کرد فوت شد امروز هم مادر بزرگم فوت کرد
صدای دوبیتی هایی رو که مادر بزرگم زمزمه میکرد هنوز تو گوشمه
هنوز اون نصیحت های ساده و با مزش رو یادم می یاد
هنوز دلواپسی هاش رو واسه آیندم رو می تونم حس کنم
مادر بزرگ.......
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|